علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - تحليل گفتمان سياسي رسانه ها - سلطانى سيد على اصغر
تحليل گفتمان سياسي رسانه ها
سلطانى سيد على اصغر
مقدمه
ارتباطات اجتماعي به عنوان يكي از علوم ميان رشتهاي در انجام تحقيقات و پژوهشهاي ارتباطي از روشهاي گوناگون تحقيق در حوزه علوم اجتماعي بهره مي برد. در جامعه ما عمده اين روشها کمي هستند و متأسفانه اين به يک سنت در محافل آکادميک ما تبديل شده است. دلبستگي به روش تحليل محتوا به تدريج، نوعي نگرش كمّي را بر انديشه محققان ارتباطي در جامعه ما حاكم كرده است. امروزه ديگر روشهاي مختلف تحليل گفتمان، به ويژه رويکردهاي مختلف تحليل انتقادي گفتمان به تدريج، جايگزين روشهاي قديمي تر تحليل کمي شده است. روشهاي تحليل کيفي، شناخت و درک عميقتري از معناهاي نهفته در متون و گفتمانهاي اجتماعي به ما ارائه مي کنند. تحليل گفتمان، روشي نوين براي پژوهش در متن هاي ارتباطي است كه براي شناخت پيام و معناي به كار رفته در پيام هاي ارتباطي كاربرد يافته است.
در اين مقاله، سعي شده است تا از تحليل گفتمان _ با رويکرد سياسي _ به عنوان روشي براي تحليل متن رسانه اي يکي از شبکه هاي خبري بي بي سي و کشف گرايشات ايدئولوژيک در نقل اخبار که احتمالاً منجر به شکل گيري مقوله هاي خبري هدفمند و سو گيرانه شده است، استفاده گردد.
گفتمان و تحليل گفتمان
تحليل گفتمان[Discourse Analysis] كه در زبان فارسي به «تحليل كلام» و«تحليل گفتار» نيز ترجمه شده، يك گرايش مطالعاتي بين رشتهاي است كه در اواسط دهه هاي ٦٠ و ٧٠ در پي تحولات معرفتي در علوم اجتماعي و انساني ظهور كرد. در اين برهه بود که ميل به نظاممند کردن فرآيند توليد گفتار و نوشتار و بررسي ساختار و كاركرد آن بهوجود آمد. رويکردهاي تحليل گفتماني، بسيار متنوعند: گروهي، تحليل گفتمان را وامدار جنبش انتقادي، ادبيات، زبانشناسي، نشانه شناسي، تأويل گرايي، هرمنوتيك گادامر و تبار شناسي و ديرينه شناسي ميشل فوكو مي دانند.
در نگاه نخست، شايد تحليل گفتمان، همان تحليل متن يا نوشتار[Text Analysis] يا تحليل گفتار به نظر آيد. اما واقعيت، اين است که تحليل گفتمان، چيزي بيش از آراي هارولد لاسول درباره تحليل فرستنده، تحليل پيام، تحليل وسيله و تحليل گيرنده است.
تحليل گفتمان، در آغاز، صبغه اي کاملاً زبان شناسانه داشت. اين اصطلاح براي نخستين بار در سال ١٩٥٢ در مقاله يک زبان شناس معروف امريکايي، زليك هريس، به كار رفت. زليك هريس، تحليل گفتمان را صرفاً نگاهي صورت گرايانه (و ساختار گرايانه) به جمله و متن مي داند.
ديري نگذشت كه بعضي از زبان شناسان، اين مفهوم را در معناهاي متفاوتي به كار بردند. به اعتقاد برخي، تحليل گفتمان، شامل تحليل ساختار زبان گفتاري – مانند گفت و گو ها، مصاحبه ها و سخنراني ها – و تحليل متن، شامل تحليل ساختار زبان نوشتاري – مانند مقاله ها، داستان ها، گزارشها و غيره – مي شود. آنها معتقد بودند كه تحليل گفتمان، بيشتر به كاركرد يا ساختار جمله و كشف و توصيف روابط آن مي پردازد. به عبارت ديگر، تحليل گفتمان، عبارت است از شناخت رابطه جملهها با يكديگر و نگريستن به كل آن چيزي كه نتيجه اين روابط است.
بر اين اساس، در تحليل گفتمان، برخلاف تحليلهاي سنتي زبان شناسانه، ديگر صرفاً با عناصر نحوي و لغوي تشكيل دهنده جمله، به عنوان عمدهترين مبناي تشريح معنا سروكار نداريم، بلكه فراتر از آن به عوامل بيرون از متن، يعني بافت موقعيتي،[Context of Situation] فرهنگي، اجتماعي، سياسي، ارتباطي و غيره، سروكار داريم. بنابراين، تحليل گفتمان، چگونگي تبلور و شكلگيري معنا و پيام واحدهاي زباني را در ارتباط با عوامل درون زباني (زمينه متن واحدهاي زباني) و عوامل برون زباني (زمينه اجتماعي، فرهنگي و سياسي و ارتباطي و موقعيتي) بررسي مي كند.
يول و براون در تعريف تحليل گفتمان مينويسند:
تحليل گفتمان، تجزيه و تحليل زبان در كاربرد آن است. در اين صورت، نمي تواند منحصر به توصيف صورتهاي زباني مستقل از اهداف و كاركردهايي باشد كه اين صورتها براي پرداختن به آنها در امور انساني به وجود آمده اند.[١]
از منظري سادهتر ميتوان گفت گفتمان به بيان ساده، مجموعهاي از گزارههايي است كه يك مفهوم كلي را در بر ميگيرد. در تحليل گفتمان، مجموعه شرايط اجتماعي، زمينه وقوع متن يا نوشتار، گفتار، ارتباطات غيركلامي و رابطه ساختار و واژهها در گزارهاي كلي نگريسته ميشود. واژهها، هر كدام، به تنهايي، مفهوم خاص خود را دارا هستند، اما در شرايط وقوع و در اذهان گوناگون، معاني متفاوتي دارند. براي مثال، رستگاري براي يك انسان ديندار، معنايي متفاوت از رستگاري براي يك انسان غير ديندار دارد. همچنين است در بين گروه دينداران!
شيفرين نيز با تكيه بر گستره متني، تحليل گفتمان را چنين تعريف مي كند:
تحليل گفتمان ميكوشد تا نظام و آرايش متني عناصر زباني را مورد مطالعه قرار دهد و بنابراين، واحدهاي زباني، نظير مكالمات يا متون نوشتاري را مورد بررسي قرار ميدهد. بر اين اساس، تحليل گفتمان با كاربرد زبان در زمينههاي اجتماعي، به ويژه با تعاملات يا مكالمات ميان گويندگان سر و كار دارد.[٢]
گفتمانها نه تنها مربوط به چيزهايي است که ميتواند گفته يا دربارهاش فكر شود، بلكه درباره اين نيز است كه چه كسي، در چه زماني و با چه آمريتي ميتواند صحبت كند. گفتمانها مجسم كننده معنا و ارتباط اجتماعي است. شكل دهنده ذهنيت و نيز تعاملات سياسي يا همان قدرت است.
لمبرشت[٣] بر اين باور است که گفتمان جهاني، انتزاعي از بازنماييهاي زبانشناختي در يک متن است که اين جهان انتزاعي از طريق فرآيند ارتباطات خلق ميشود. تولان[٤] چنين انتزاعي را نميپذيرد و معتقد است بخش غير انتزاعي متن هم ميتواند گفتمان محسوب شود. او تمايز بين وجه انتزاعي و غير انتزاعي گفتمان را گفتمان مستقيم و گفتمان غير مستقيم مينامد. رويكرد چتمن[٥] يك رويكرد آييني است و بنابراين، كمتر از رويكردهاي پيشين به گفتمان قدرت ميبخشد؛ چرا که چتمن، گفتمان را نمود و ابزاري ميداند که به وسيله آن، محتوا انتقال مييابد[٦].
بلومارت و ورشورن[٧] معتقدند گفتمان، بارزترين نمود ايدئولوژي است. از نگاه آنها همه داده هاي موجود در گفتمان اجتماعي، داراي اهميت يکسان نيستند و با توجه به اين که ايدئولوژي، داراي ويژگيهاي به لحاظ اجتماعي ساختار يافته است، دادهها بايد با توجه به نقش و جايگاهي که در فرآيند ايدئولوژيک کردن دارند، مورد بازشناسي و ارزيابي قرار گيرند. آنها گفتمان را به صورت يک مدل اقتصادي، در نظر ميگيرند. اين مدل اقتصادي، شامل توليد کنندگان، ابزار توليد و فرآيند توزيع است. با اين تفکر، گفتمان، تبديل به يک کالاي نمايشي و ابزاري براي کسب قدرت ميشود. نگاه بلومارت و ورشورن، بيشتر با رويکردهاي انتقالي و فرآيندي، سازگار است و نقش مخاطب را ضعيف ميشمارد. از سوي ديگر، اين رويكرد به لحاظ اين كه گفتمان را نمود ايدئولوژي ميداند، به رويكرد اجتماعي- شناختي ون دايك، شبيه است. تفاوت اصلي رويكرد ون دايك با رويكرد بلومارت و ورشورن، اين است كه ون دايك به تفسير مخاطب از پيام، اهميت ميدهد و معتقد است مخاطب ميتواند پيام را براساس زمينه خود، تفسير كند و هنر فرستنده پيام در استفاده مؤثر از زمينههاي فرهنگي و شناختي جامعه ميتواند اثر پيام را تشديد کند.
نظريه گفتمان لاکلا و موف نيز بر آن است تا از همه امور اجتماعي، برداشتي گفتماني ارائه دهد. از ديدگاه اين نظريه گفتمان، امور اجتماعي به مثابه ساختهاي گفتماني، فهمپذير هستند[٨]. مک دانل[٩] معتقد است گفتمان، پديده، مقوله يا جرياني اجتماعي است. به تعبير بهتر، گفتمان، جريان و بستري است که داراي زمينه اجتماعي است. اين رويكرد، بيشتر، اجتماعي است و به جنبه شناختي گفتمان، توجهي نكرده است؛ حال، آن كه گفتمان، هرچند مسئلهاي ايدئولوژيك، و بنابراين، جمعي است، اما به دليل اين كه، همين مسئله جمعي، حاصل مجموع بازنمايي هاي ذهني فردي است، جنبه فردي و شناختي هم پيدا ميكند.
تحليل گفتمان، به صورتي که امروزه مورد نظر ماست، عمري حدود نيم قرن دارد[١٠]. همان طور که گفته شد، گفتمان، خود، داراي وجهه سياسي است و بنابراين، در تحليل گفتمان انتظار ميرود که پاي منافع فردي و گروهي به ميان آيد. تهيه کنندگان رسانهاي، معمولاً بخشي از واقعيت که بهتر، منافع آنها را تأمين ميکند، به طور بيطرفانه مورد بررسي قرار ميدهند. گفتمان ميتواند از قابليتهاي زبان براي رسيدن به مقاصد توليد کنندگان آن استفاده کند؛ بنابراين، با تحليل اين گفتمانها ميتوان به چيدمان منافع گروهي در رسانهها پي برد. بال، کورسون، مارشال و تيلور معتقدند، از طريق تحليل گفتمان ميتوانيم بفهميم که زبان، چگونه برخي از تعاريف از مسائل سياسي را به برخي ديگر غالب ميکند. گذشته از اين، از طريق تحليل گفتمان مي توان به اين پرسش که چرا برخي مسائل، بيشتر مطرح ميشوند، پاسخ داد. چولياراکي[١١] با تأييد نگاه فوکو به تحليل گفتمان، آن را يک تاريخ از حال ميداند که در آن، مسائل قومي و سياسي و روندهاي آنها مورد بررسي قرار ميگيرد. شارون ام ليوسي معتقد است تحليل گفتمان، متن را به عمل اجتماعي، ربط ميدهد و طوري تعريف شده که نهادها، هنجارها، نظامهاي معرفتي، اعمال اجتماعي و زبان را در بر گيرد. از نگاه او بين معرفت و قدرت، ارتباط زيادي وجود دارد. تحليل گفتمان با مشخص کردن ويژگيهاي شکلي متن (مثل تشبيهات، طرحهاي زباني، و بحثها) و کنشهاي استدلالي شروع ميکند تا نشان دهد که چگونه، زبان، واقعيتهاي درست انگاشته شده ـ که کنشها را در صحنه وسيعتر اجتماعي کنترل ميکنند ـ را منعکس و بازتوليد ميکند.
تحليل گفتمان انتقادي
صاحب نظران اين شيوه، خصوصاً نورمن فركلاف، گفتمان را تنها يكى از شيوههاى عمل اجتماعى مىدانند. يعنى آن جا كه لاكلا و موف به سبب نگاه افراطى خود، زبان را تنها، به وجود آورنده جهان اجتماعى معرفى مىكنند، ايشان تنها قسمتى از جهان اجتماعى را چنين مى دانند. به تعبيرى ديگر، ايشان در كنار امور گفتماني، به وجود امور غيرگفتمانى نيز قائلند. تحليل انتقادى گفتمان، حداقل آن طور كه مدنظر فركلاف است، متأثر و بر نهاده دو نظريه، يكى از سوى ميشل فوكو و ديگرى از طرف يورگن هابرماس است. تحليل گفتمان انتقادي به ما کمک ميکند تا بتوانيم بفهميم گفتههاي اشخاص تا چه اندازه، نتيجه ايدئولوژيهاي فردي و سياسي اجتماعي آنهاست و اين ايدئولوژيها هنگام رويارويي با جناح مقابل، چگونه مورد بحث قرار ميگيرد[١٢].کولر[١٣] و ون دايک[١٤] معتقدند، مسئله درون و بيرون گروه در تحليل انتقادي گفتمان، مسئلهاي بسيار مهم و حياتي است. متون، به گونهاي نوشته ميشوند که منافع فردي و گروهي را تأمين کنند.
از نگاه پدنکارماگال و رملينگر رويکرد تحليل گفتمان انتقادي به ما کمک ميکند تا از طريق تحليل ابعاد زبان شناختي متن، توليدات معناشناختي آن را مورد آزمون قرار دهيم. از نگاه اين دو، تحليل گفتمان انتقادي، هم نظريه و هم روش است و توجه خاصي به ساختارهاي اجتماعي مرتبط ـ که روابط قدرت را توليد و تقويت کرده، يا تغيير ميدهند و به چالش ميکشند ـ دارد. بيشتر قضاوتهايي که در تحليل گفتمان انتقادي انجام ميشود، با ارزشها و نظرها سر وکار دارند تا با واقعيتها.
از نظر فرکلاف[١٥] و ون دايک لفظ انتقادي به اين دليل به تحليل گفتمان اضافه شده که بتواند روابط ميان زبان، قدرت و ايدئولوژي که براي مردم عادي قابل تشخيص نيستند، را برملا کند. فرکلاف[١٦] در رويکرد تحليل گفتمان انتقادي خود، ايدئولوژي را ساختهاي معنايي ميداند که در توليد، بازتوليد و تغيير روابط نابرابر قدرت، نقش دارند[١٧]. بدين ترتيب، ايدئولوژي، به واسطه معنا، با گفتمان و زبان ـ که ابزار توليد معنا هستند ـ پيوند ميخورد.
صاحب نظران در تحليل انتقادى گفتمان، همانند بارت معتقدند افراد «هم ارباب زبان و هم برده آنند» و اين، يعنى مطرح كردن مفهوم عامل[agent] در اين مفاهيم. تحليل گفتمان انتقادي، سعى در دستيابى به نظريهاى متعادل دارد. تعادل ميان اين دو پيش نهاده: «زبان، ساخته شده است» و «زبان، سازنده است» به بيانى ديگر، نزد ايشان، كنش گفتمانى پويا مطرح مى شود كه در ديالكتيكى سيال، هم توليد شدگى و هم توليد كنندگى گفتمان را پوشش دهد. در نظريه گفتمان لاكلا و موف، اين گفتمان است كه تنها و تنها، به وجود آورندة جهان اجتماعى است؛ حال، آن كه نزد فركلاف، زبان، تنها يكى از اشكال كنش اجتماعى است. نظريه پردازان ماركسيست، ايدئولوژى را اسباب دست يك قطب تماميت خواه مى شمرند و هيچ علاقهاى نيز به ساختار ايدئولوژىهاى خاص و يا چگونگى ارائه آنها در محيطهاى خاص نداشتند. در حالى كه تحليلگران گفتمان انتقادي و به ويژه، فركلاف به رد چنين ديدگاههايى ـ كه سوژه در آنها ذاتى منفعل است ـ مىپردازد.
تحليل گفتمان سياسي
هدف اصلي در اين بخش، ارائه يک چارچوب تحليلي براي تحقيق درباره گفتمان سياسي در رسانههاي ارتباط جمعي معاصر است. گفتمان سياسي، به عنوان يک "نظم گفتماني" درک شده است که به طور مداوم، در داخل فرايندهاي وسيعتر تغيير فرهنگي و اجتماعي، در حال تغيير است که اين فرايندها خود رسانهها و هم ساير حوزههاي اجتماعي که مرتبط با آنها هستند را تحت تأثير قرار ميدهند.
در تحليل گفتمان سياسي رسانهها (و درحقيقت هر نوعي از گفتمان) بايد به دو امر، توجه کرد: اول، توجه به رويدادهاي ارتباطي و دوم، نظم گفتماني. هدف آن بايد به طور همزمان، توضيح رويدادهاي ارتباطي خاص و تشکيل و دگرگوني نظم سياسي گفتمان باشد. منظور از نظم سياسي گفتمان، پيکربندي ساختمند ژانرها و گفتمانهايي است که گفتمان سياسي را تشکيل ميدهند، نظامي، اگر چه باز و تغييرکننده؛ که گفتمان سياسياش را در نقطه مشخصي از زمان، معين و حدود آن را مشخص ميکند.
نظمهاي گفتماني، زمينههاي عملي هستند که در اصطلاحات گفتماني خاص ديده شدهاند. اين نسخه، به وسيله ترکيب دو عقيده، توصيف شده است: يک عقيده بين رشتهاي و ديگري، عقيده انتقادي. عقيده بين رشتهاي براي اين است که تحليل گفتمان انتقادي را به عنوان منبعي براي تحقيق درباره اعمال گفتماني متغير در نظر بگيرد و بنابراين، آن را قادر سازد تا در يک موضوع تحقيقي بزرگ اصلي در علوم اجتماعي شرکت کند، يعني تحليل تغييرات مداوم فرهنگي و اجتماعي، که اغلب بر حسب تغييرات عمده در درون و يا تغييرات بيرون از مدرنيته (به سمت مدرنيته متأخر يا پست مدرنيته) تفسير ميشود. عقيده انتقادي، براي درک اين است که - از يک چشم انداز خاص گفتماني و زبانشناختي - چگونه زندگيهاي مردم، به وسيله ساختهاي اجتماعياي، تعيين و محدود شده است که ما از آنها رنج ميبريم يا شاد ميشويم (و همچنين) براي تأکيد بر ماهيت مشروط اعمال مشخص و احتمالات تغيير آنها به کار ميرود.
در اين نسخه تحليل گفتمان انتقادي، سه گونه مختلف تحليل به شکل عبارتهاي ادغام شده به يکديگر مرتبط ميشوند تا اعمال فرهنگي و اجتماعي را به خصلتهاي متن پيوند دهند. اين سه قسم تحليل عبارتند از:
تحليل متون (گفتاري، نوشتاري، يا ترکيبي از وجوه نشانه شناختي براي نمونه متون تلويزيوني؛
تحليل اعمال گفتماني توليد، توزيع و مصرف متن؛
تحليل اعمال فرهنگي و اجتماعياي که اعمال گفتماني و متون را شکل ميدهند.
يک ويژگي، کليدي اين نسخة تحليل گفتمان انتقادي اين است که پيوند بين متون و جامعه يا فرهنگ، به واسطه اعمال گفتماني، صورت گرفته است.
اما توجه در اين جا به طور کلي بر روي بينامتنيت است: (يعني) بر روي اين که چگونه در توليد و تفسير يک متن- به عنوان بخشي از چيزي که من آن را در بالا مصرف ناميدم- مردم به متون ديگر و انواع متوني که از نظر فرهنگي، در دسترس آنهاست، تکيه ميکنند. اين منبع فرهنگي براي توليد و مصرف متن از مفهومي که از فوکو[١٨] عاريت گرفته و همچنين اقتباس شده است، يعني"نظم گفتماني"، مفهوم سازي ميشود. ادعاي مطرح شده در اين جا، اين است که متون، گرايشي دوگانه به سيستمها در معناي گسترده آن دارند: هم سيستمهاي زباني و هم نظمهاي گفتماني وجود دارند. رابطه متن- سيستم در هر دو حالت، ديالکتيک است: متنها بر سيستمها تکيه ميکنند و همچنين، آنها را تشکيل يا بازتشکيل ميدهند. يک نظم گفتماني، يک پيکربندي ساختمند از ژانرها و گفتمانها و شايد ساير عناصر از قبيل صداها، رجيسترها و سبکهاست که مرتبط با يک حوزه اجتماعي مشخص است. براي مثال، نظم گفتماني يک مدرسه. به هنگام توصيف يک چنين نظم گفتمانياي، اعمال گفتماني سازنده آن مشخص ميشود.
گفتمان سياسي در رسانهها
عاملها
راهي به درون ساختار مفصلي بندي شده سياست رسانهاي شده، مشخص کردن مقولههاي اصلي عاملهايي است که در سياست رسانههاي ارتباط جمعي، نقش ايفا ميکنند که البته در ابتدا، سياستمداران حرفهاي قرار ميگيرند. خبرنگاران نيز يکي ديگر از آن عاملها هستند. آنها تنها ديگران را رسانهاي نميکنند، بلکه به نسبت خودشان، نقش سياسي مهمي ايفا ميکنند. يک مقوله ديگر، «کارشناسان» رده هاي مختلف، شامل تحليلگران سياسي، استادان علوم سياسي و دانشمندان هستند. يک مقوله ديگر، مردمي هستند که سياسي هستند، اما به معنايي غير مرسوم، مانند نمايندگان جنبشهاي مختلف اجتماعي جديد از قبيل اکولوژيستها و فعالان حقوق حيوانات. يک مقوله ديگر، عاملهاي اقتصادي، يعني کارفرمايان و اعضاي اتحاديههاي تجاري هستند. مقوله ديگر، مردم عادي" هستند که اقدام به ايفاي نقش مهمتري در گفتگوها و مباحث سياسي، در برنامههايي که شامل بحث مخاطبان است، مانند شوي اپراه وينفري در امريکا و يا کيلروي در بريتانيا، کردهاند. همه اين مقولههاي عامل، هواخواهان و مخالفان بالقوه در کشمکش بر سر هژموني در رسانهها يا به شکلي بالقوه در همبستگيها و همسازيها هستند. مقولههاي عاملي که در اين جا مشخص شده، بسيار کلي هستند. آنها داراي پيچيدگي دروني خودشان هستند.
براي مثال، سياستمداران، عضو احزاب و گرايشهاي مختلف هستند و اين سؤال وجود دارد که چگونه طبقه اجتماعي، جنسيت و عضويت فرهنگي، اين مقولهها را ميان بر ميزند، منحرف و متنوع ميکند. بنابراين، تغييرات مهمي بين اين مقولههاي عامل، وجود دارد. براي مثال، در يک نقطه معين، بعضي از فعالان سياسي طرفدران محيط زيست طبقه عامه به درون سيستم سياسي رسمي، به شکل تشکيل احزاب سبز، تغيير مسير ميدهند؛ در حالي که ديگران، خارج از سيستم باقي ميمانند.
همانگونه که ديويد هلد[١٩] بيان کرده است، مفصل بندي اين مقولههاي عامل، در گفتمان سياسي رسانهاي شده به مفصلبندي سيستمهاي اجتماعي متمايز و مفصل بندي نظمهاي متمايز گفتمان اشاره ميکند. بنابراين، گفتمان سياسي رسانهاي شده، به عنوان يک نظم گفتماني، به وسيله ترکيب عناصر نظمهاي گفتماني سيستم سياسي- زيست جهان (زندگي عادي)، جنبشهاي سياسي اجتماعي، حوزههاي گوناگون تخصص آکادميک و علمي و الي آخر- با گفتمان روزنامه نگاري تشکيل ميشود.
مهم است که نه تنها بر روي اعمال گفتماني متغير سياست، بلکه همچنين بر روي بازنماييهاي متغير اعمال آنها ـ که جنبه مهمي از اعمال و يک فاکتور مهم در کشمکش درباره جهت حرکت مفصل بندانه آنهاست ـ تمرکز کنيم. علاوه بر کشمکش بين عاملها و نظمهاي گفتمان، ما بايد مواظب برخوردگاهها و پيوستگيها نيز باشيم.
ژانرها
عاملهاي ساير حوزه ها براي اين که با موفقيت، کار خود را در رسانه انجام دهند، نياز دارند تا گفتمانها و ژانرهاي رسانهها را در اختيار داشته باشند. ژانرهاي رسانهاي، شامل ترکيب پيچيدهاي از ژانرها از ساير حوزهها، مانند ژانرهاي مباحث سياسي و گفتگوي سياسي از سيستم سياسي است که باز زمينه سازي شدهاند (و در اين فرايند، ممکن است به نحو قابل توجهي در درون رسانه دگرگون شوند).
يک چشم انداز مثمرثمر، ممکن است ژانرهاي سياست رسانه اي شده را به عنوان وسيلهاي براي مفصل بندي کردن به همِ نظمهاي مجاور گفتماني تلقي کند که فضاي گفتمان سياسي را معين ميکنند؛ بنابراين، شايد بهتر باشد که درباره "مجموعه هاي ژانري" سياست رسانهاي شده؛ درصورتي که آنها بتوانند شماري از ژانرها را ترکيب کنند، صحبت کنيم[٢٠]. يک مجموعه ژانري، نظمهاي گفتماني را به شيوههايي خاص با هم مفصل بندي ميکند(ژانرها، گفتمان ها) و بر موقعيتهاي خاص عاملها در روابطشان نسبت به آنها تأثير ميگذارد.
اين موضوع دوباره به اهميت بحث بورديو اشاره ميکند که هر رويداد گفتماني خاص، بايد در يک حوزه و نيروهاي اجتماعي اي که آن را شکل ميدهد، قرار گيرد. در مورد گفتمان سياسي افراد بايد بدانيم چگونه گفتگوي سياسي در يک برنامه خاص در ارتباط با ديگر گفتمانهاي سياسي درون و خارج از رسانه قرار ميگيرد- رابطه آن با نظم ساخت يافته گفتمان سياسي- و سپس اين که چگونه آن در رابطه با کل حوزه و اعمال سياست و نيروهاي سياسي وسيعتري که آن را طرح بندي ميکند، قرار ميگيرد. تنها درون يک چنين دورنمايي است که ميتوانيم تصميم بگيريم که چه چيزي از گفتمان مکالمهاي شده برنامه امروز درک کند.
يک دشواري مشابه در ارتباط با اين رويداد، اين است که فرد، نياز دارد تا ادراکي کلي از نظم گفتمان و نظم اجتماعي در تحليل رويدادهاي گفتماني فردي و متون داشته باشد. مثلاً، شخص نياز به يک ادراک از طيفي از گفتمانها و ژانرها داشته باشد که درون گفتمان سياسي گفتمان، به عنوان افق به کار مي رود دربرابر آن، براي ارزيابي ژانرها و گفتمانهايي در يک رويداد گفتماني خاص، بيرون ميآيد.
ما از دو جهت به شکافهاي حرف و عمل بر ميخوريم: از يک سو، با يک مورد آشنا در مورد «حرف» به معناي سخنان توخالي و «صد من يک غاز» رو به رو هستيم که در آن حکومت نميتواند به آن چه ميگويد، عمل کند (هر چند تيلور، نگاه متعادلتري به اين اصطلاح دارد و حرف از نگاه او به معناي ناتواني در دستيابي به اهداف جاه طلبانه و قابل ستايش است). از طرف ديگر، مورد نادري وجود دارد که در آن، حکومت بيش از آن چه ميگويد، انجام ميدهد. قضيه، بسيار ساده است: اگر ما نتوانيم حرف را از عمل متمايز کنيم، راهي براي مقايسه آنها و بررسي اين که آيا شکافي از آن نوعي که گفته شد، ميان آنها وجود دارد يا نه، نخواهيم داشت.
نه تنها زبان، ذاتاً در سياست و حکومت مهم است، بلکه تغييرات در سياستها و حکومتها بر اهميت آن افزوده است. بدين ترتيب، آيا ميتوان گفت سياست و حکومت، گفتمان هستند؟ چنين نگاهي با «چرخش به سمت گفتمان» در تحليلهاي اخير اجتماعي، هماهنگ است که بر مبناي آن، در بسياري رشتهها، جنبههاي مختلف زندگي اجتماعي به عنوان گفتمان مورد تحليل قرار ميگيرند. براي مثال، جامعه شناسي، روانشناسي و همين طور علوم سياسي. هرچند اين تأييد عمومي از اهميت گفتمان در زندگي اجتماعي پذيرفتني است، اما چنين نگرشي يک خطر هم دارد: زياده روي کردن در اين بحث تا آن جا که زندگي اجتماعي را چيزي جز گفتمان نبينيم.
تمايز بين حرف و عمل، چگونه در اين قالب، قرار ميگيرد؟ تمايزي ميان سه جنبه در زبان هر عمل اجتماعي وجود دارد[٢١]: ژانرها، گفتمانها، و سبکها. زبان در زندگي اجتماعي به سه طريق نمود مييابد: اول، زبان بخشي از کنش است، يعني زبان بخشي از فعاليتي است که در عمل اجتماعي، در حال انجام است. در اين مورد، بخشي از فرآيند حکومت، يک روش خاص حکومت، شامل روشهاي خاص استفاده از زبان است. دوم، زبان بازنمايي کننده کنش است؛ در اين مورد، گفتمان سياسي حکومت، راههاي خاصي زندگي اجتماعي را به صورت عام و حکومتداري را به طور خاص، بازنمايي ميکند. سوم، زبان بخشي از اجراي بخش اجرايي روشي است که در آن افراد خاصي در موقعيتهاي خاص و در عرصه عمل به اجرا در ميآورند. يک روش خاص اجرا با يک سبک خاص همراه ميشود.
زماني که در مورد «دو رستگي حرف – عمل» سخن مي گوييم، در واقع به رابطه ميان کنش و گفتمان سياسي حکومت- ميان آن چه حکومت ميگويد و آن چه ميکند- اشاره ميکنيم. اما دو روش ديگر براي درک «دو رستگي حرف-عمل» در چارچوب بالا وجود دارد. اول، به لحاظ دو رستگي ميان زبان به عنوان بخشي از کنش و بقيه بخشهاي کنش. براي مثال، از جمله کارهايي که حکومت در زمان رياست جمهوري احمدي نژاد انجام داد و تمرکز زيادي روي آن انجام شد، وامهايي با هدف به راه انداختن واحدهاي زود بازده بوده است. با اين وجود، اگر کساني بتوانند شرايط استفاده از اين تسهيلات را احراز کنند، اما دولت نتواند زيانهاي آنها را (به سبب سياستهاي موازي و متضاد دولت) تضمين کند، آن گاه ميان بخش زبانشناختي کنش و ساير بخشها شکاف وجود دارد. دوم، به عنوان دو رستگي ميان ذات و سبک. چنين وضعيتي، احتمالاً ميان چگونگي صحبت يک سياستمدار در انظار عمومي و آن چه او در پس صحنه انجام ميدهد و ميان هويت برساخته و هويت (کمتر رضايت بخش) واقعي اتفاق ميافتد. در ادامه، باز هم به «دو رستگي حرف-عمل» اشاره خواهد شد؛ چرا که اين اصطلاح ساده، کار ما را راحتتر ميکند، اما در عين حال، روابط پيچيدهتر ميان عناصر و جنبههاي عمل اجتماعي را هم معرفي خواهيم کرد.
در اين مورد، شکاف ميان حرف و عمل، در واقع، شکاف ميان زبان لايحه و زبان گفتمان سياسي نوين در مورد لايحه است. توانايي مضايقه کردن اطلاعات بر مبناي اين که اين اطلاعات در مورد کارهاي دولت، «پيشداوري» ايجاد ميکند با گفته مبني بر اين که «اصل بر انتشار اطلاعات است» همخواني ندارد. بنابراين، شکاف ميان حرف و عمل در اين مورد، نه ميان زبان و چيز ديگر، بلکه ميان زبان استفاده شده در يک موقعيت و زبان استفاده شده در موقعيت ديگر است: زبان استفاده شده در گفتمان سياسي و زبان استفاده شده در کنش حکومتي.
مثال بالا به مقوله مهمي از شکافهاي ميان حرف و عمل (يا گفتمان و کنش) در حکومت تعلق دارد: وعدههاي عمل نشده.
نويسنده به برخي جزئيات در مورد محتوا و سازمان متن، وارد شده است؛چرا که آن چه در مورد اين متن، مهم است، روشي است، که در در هم تنيدن حوزههاي مختلف حکومت (و گفتمانهاي مختلف) دارد. روشي که در اين متن، به کار گرفته شده است تنها زماني آشکار ميشود که آن را به عنوان يک کل ببينيم.
وقتي گفته مي شود زبان، تحريف کننده واقعيت است، منظور اين نيست که يک واقعيت بيروني وجود دارد که همه ما اگر درست نگاه کنيم، ميتوانيم آن را ببينيم. همه آن چه در دسترس ماست، بازنماييهاي مختلف از واقعيت است که از گفتمانهاي مختلف به دست آمدهاند. اما اين حرف به هيچ وجه بدان معنا نيست که همه بازنماييها و گفتمانها به يک اندازه خوبند. آنها در هر صورت، بازنماييهاي چيزي هستند و وقتي که هيچ کس نميتواند «چيزي» را جز از طريق بازنمايي آن درک کند، «آن چيز» جدا از بازنماييها در جاي خويش به جا ميماند. مردم، پيوسته بازنماييهاي مختلف را ارزيابي ميکنند و به دنبال بهترين آنها ميگردند. ما اين کار را هميشه به صورت انتزاعي و با گمانه زني انجام نميدهيم، بلکه اين کار را به صورت عملي و از طريق تلاشي که شامل انجام کار بر روي «چيزي» ميشود (اغلب با تلاش براي تغيير آن)، انجام ميدهيم. اين قاعده در سياست هم اعمال ميشود. مردم با توجه به جهت گيريهاي خاصي که دارند، در حال کار و رقابت براي تغيير چيزهاي خاص هستند و از خود ميپرسند در اين زمينه عملي، کدام بازنماييها بهتر با واقعيت، همخواني دارند. بنابراين، بحث در مورد شکاف ميان حرف و عمل، راه دم دستي براي به زير سؤال بردن بازنماييهاي خاص از واقعيت است - در اين مورد، اين بحث نشان ميدهد که بازنمايي...از واقعيت به اندازه ديگر بازنماييها خوب نيست.
حرف، عمل و مقاومت
«دو رستگي حرف- عمل»، مبنايي براي تشکيک و مقاومت سياسي فراهم ميآورد. بخشي از آن چه سياست را ممکن و محتوم ميکند، اين واقعيت است که شکاف ميان حرف و عمل ايجاد ميشود و اين شکاف براي مردم، قابل ديدن ميشود. سياست زبان، سياست شکاف ميان حرف و عمل، بخش بنياديني از سياست است و شامل گونههاي مختلف از شکافها، ميشود – منظور، شکافهايي است که ميان آن چه مردم ميگويند و آن چه ميکنند، ميان کنشهاي زباني و کنشهايي که شکلهاي ديگري به خود ميگيرند، و ميان آن چه مردم به صورت تلويحي و از طريق سبک خاص بيانشان، ادعا ميکنند و آن چه ديگر شواهد در مورد چگونه بودن آنها نشان ميدهند، وجود دارند. اپوزيسيون سياسي بر روي همه انواع اين شکافها متمرکز ميشود – براي مثال، استفاده از گفتمان «همياري» عليه روش اداره کشور، توسط دولت، مقايسه قوانين مربوط به مقرري و رفاه با تجربههاي مددجويان، يا توجه به سبک عام گراي احمدي نژاد در برابر شواهدي از «کنترل و هوادارخواهي» در سخنرانيهاي او.
نتيجه گيري: زبان، چگونه مهم است؟
در تحليل سياست و حکومت، زبان چگونه اهميت مييابد؟ زبان، بخشي از هر عمل اجتماعي است[٢٢]. اول، هيچ فعاليت اجتماعي وجود ندارد که در فعاليت خود، زبان را دخالت ندهد – زبان، هميشه بخشي از کنش است و مسئله «ژانر»، هميشه مطرح است. چرا؟ چون کنش اجتماعي، هميشه تعاملي است و تعامل، هميشه شامل ارتباطات و به تبع آن، زبان و ساير فعاليتهاي نشانه شناختي است. اما، دوم، هيچ کنشي بدون بازتاب نيست: کنش اجتماعي، هميشه شامل نه فقط بازنماييها از جهاني که زمينه و چارچوب آن را تشکيل ميدهد، بلکه همچنين، شامل خود- بازنمايي هاي بازتابي، يعني بازنماييهايي که مردم از کنشهايي و کارهاي خود ارائه ميکنند، نيز ميشود. بنابراين، گفتمانها بخشي ذاتي در همه اعمال اجتماعي هستند. در کل، اعمال اجتماعي، هميشه شامل زبان در ترکيب با کنش و بازتاب، ژانرها و گفتمان هاست. اعمال اجتماعي، زبان را در برساخت هويتها - سبکها - نيز دخالت ميدهد.
بنابراين، چه چيز خاصي در مورد سياست و حکومت وجود دارد؟ نکته بسيار مهم، اين است که هرچند زبان، هميشه يک عنصر از عمل اجتماعي است، اما ميتواند عنصر کم و بيش مهم و برجستهاي در عمل باشد. زبان در برخي اعمال اجتماعي، بيش از بقيه، برجسته و مهم است و برجستگي نسبي زبان در عمل اجتماعي هم تغيير ميکند. بنابراين، آن چه ادعا ميشود، اين است که (الف) سياست و حکومت، اعمال اجتماعي هستند که در آنها زبان، برجسته است. اين ويژگي در اين اعمال اجتماعي از ساير اعمال اجتماعي ديرپاتر است و (ب) زبان در اين اعمال اجتماعي، به مرور زمان، برجستهتر هم ميشود. روش ترويجي حکومت به معناي اين است که زبان، حتي به مهمترين بخش از کنش حکومت - براي مثال، به عنوان بخشي از مديريت ادراکات از طريق «جهت دهي رسانه اي»- تبديل ميشود.
همچنين، حکومت از طريق مديريت فرهنگ، به صورت ضمني، اهميت گفتمانها در شکل دهي به کنش را افزايش داده است. مديريت فرهنگ به معناي کسب پذيرش براي بازنماييهاي خاص از جهان اجتماعي، يعني گفتمانهاي خاص، است.
در بالا به خطرات «چرخش به سمت گفتمان» - نگريستن به زندگي، به عنوان گفتمان محض - اشاره شد. اين نوع «نظريه گفتماني» تندروانه، تشخيص تمايزاتي که برشمرده شد، را غيرممکن ميکند. اگر هر چيزي، گفتمان باشد، آن گاه به هيچ روشي نميتوان اعمال اجتماعي را به لحاظ اهميت نسبي گفتمان از هم تفکيک کرد يا تغييرات صورت گرفته در يک عمل اجتماعي خاص در طي زمان را ترسيم کرد. اين کار، اهميت زيادي دارد - ما نميتوانيم اهميت زبان را مسلّم فرض کنيم و بايد آن را مورد به مورد تعيين کنيم. متنها فرآيندهايي هستند که در آنها کارهاي سياسي انجام ميشود - کار بر روي تجزيه و تحليل گفتمانهاي سياسي و همين طور کار زبان آورانة بسيج مردم در پشت گفتمانهاي سياسي.
با توجه به آن چه گفته شد، تحليل گفتمان انتقادي به زبان، به عنوان يک عنصر از عمل اجتماعي مينگرد. هدف، اين است که ببينيم زبان، چگونه در کنار ساير عناصر، مفصل بندي ميشود. اين رويکرد، به طور ويژه، به تغيير اجتماعي؛ همچنان که بر گفتمان اثر ميگذارد، و چگونگي همبندي آن با روابط اجتماعي قدرت و سلطه، توجه دارد. اين که چگونه ترکيب گفتمانها، ژانرها، و سبکهايي که عناصر زباني يک عمل اجتماعي را ميسازند، در طول زمان، تغيير ميکند، تعيين کنندة نگاه اين رويکرد به تغيير است.
يک نقد کاملاً منفي گرا که شرايط مختلف را ناديده ميگيرد، خود مسئله دار است.
سه توصيه و موضوع مهم به عنوان نتيجه مي تواند مطرح شود. اين توصيهها زباني هستند، اما از آن جا که زبان هميشه با چيزهاي ديگري ميآيد، بنابراين، اين توصيهها فقط، در مورد زبان نيستند. قصد، آن نيست که گفته شود تغييرات عميق در هر حوزه ميتوانند ظرف چهار يا حتي پنج سال، ايجاد شوند، اما امکان اين تغييرات وجود دارد.
١. گفتگو. شايد بنيادي ترين همياري است که ميتواند انجام شود؛ اقداماتي که به تشويق و تسهيل گفتگوها و بحثهاي واقعي منجر ميشوند: در گفتگوي واقعي:
مردم تصميم ميگيرند گرد هم آيند و گردهمايي بعدي خود را تعيين کنند.
دسترسي براي همه بخشهاي جامعه که بخواهند مشارکت کنند، فراهم است و «برابري فرصت» براي مشارکت و همياري وجود دارد.
مردم در مخالفت کردن آزادند و تفاوتها به رسميت شناخته ميشود.
فضايي وجود دارد که در آن، امکان رسيدن به اجماع و شکل گيري اتحادها وجود دارد، اما هيچ چيز ثابت نيست.
گفتگو است که وضعيت را تغيير ميدهد – گفتگو به کنش (مثلاً تغيير سياست) منجر ميشود.
٢. تفاوت. گفتمان سياسي دولت ميتواند ميدان بيشتري به تفاوتها بدهد - با پرهيز از زبان اجماع (مثلاً «يک ملت» بي معنا و مبهم ما) که تحريف کننده تفاوت هاست، با پرهيز از تقسيم بنديهاي قطبي که با تقسيم مردم به دو دسته (مثلاً خودي و غير خودي) بازنمايي غلط از آنها ارائه ميدهد، و با احترام به تفاوتها در حکومت.
٣. صداقت. دولت ميتواند از طراحي افراطي زبان خود بر مبناي پژوهشهاي بازاري و گروههاي کانون دوري کند. دولت نبايد همه فکر و ذکر خود را به «جهت دهي» به مردم اختصاص دهد و دائماً در فکر اين باشد که چيزها را چگونه بگويد تا پشتيباني جلب کند. همچنين نبايد سبک رهبري خود را بر مبناي محاسبات تأثيرات، طراحي کند. اعتماد بلند مدت نميتواند بر اين بنيان ساخته شود. بر عکس، چنين چيزي به تحقير سياست ميانجامد. حکومت ميتواند با به رسميت شناختن اين که اعتماد، يک رابطة دو طرفه است، در يک حرکت آرام و طولاني به سمت سلامت سياسي حرکت کند - اين کار با اعتماد به مردم و نشان دادن همه نواقص و مشکلات به آنها به عنوان اعضايي که ميتوانند اين مشکلات را درک کنند، آغاز ميشود.
رويکرد شبکه خبري بي بي سي به نقش ايران در جنگ حزب الله و اسرائيل
پس از رد درخواستهاي مكرر حزبالله لبنان براي آزادي زندانيان لبناني در بند در اسرائيل، حزب الله طي حملهاي غافلگيرانه در نوار مرزي لبنان و اسرائيل، ٢ سرباز اسرائيلي را به گروگان گرفته و ٨ مرزبان ديگر را كشت. در پاسخ به اين اقدام، اسرائيل، حملات گستردهاي را به اقصي نقاط لبنان آغاز كرد و متعاقب آن، دو طرف، وارد درگيري تمام عياري به مدت ٣٣ روز شدند (١٢ جولاي تا ١٤ آگوست ٢٠٠٦) كه طي آن بيش از ١٠٠٠ لبناني و ١٥٧ اسرائيلي زندگيشان را از دست دادند و قريب به ٢٥% مردم لبنان خانه و كاشانهشان را.
در اسرائيل هم بيش از ٥٠٠٠٠٠ نفر (٥٠% جمعيت شمال اسرائيل) خانههايشان را ترك كردند. محيط زيست نيز در اين بين، دچار آسيب فراواني شد و بالغ بر ١٥٠٠٠ تن نفت، در نتيجة حملات اسرائيل به درياي مديترانه سرازير شد. اين تلفات و خسارات، پس از حملات هوايي گستردة اسرائيل و شليك بيش از ٣٦٠٠ موشك حزب الله حاصل شد. اين برخوردها به گستردگي توسط رسانههاي بينالمللي پوشش داده شد و دو طرف درگيري، شامل پوشش رسانهاي قرار گرفتند. بي بي سي هم يكي از اين رسانهها بود.
با كمي بازگشت به عقب، قطعنامه ١٥٥٩ زماني از طرف فرانسه و ايالات متحده پيشنهاد و تصويب شد (در سپتامبر ٢٠٠٤) كه حزبالله، تبديل به قدرت بزرگي با نمايندگاني در كابينه و پارلمان بود. قطعنامه، از جمله، تقاضاي خلع سلاح حزبالله را ميكرد. در واقع، حزبالله بدين شكل، جايي در طرح خاورميانه بزرگ امريكا و متحدان غربي آن از جمله بريتانيا نداشت.
اگرچه بي بي سي، هيچ گاه يكسره از حكومت بريتانيا تبعيت نكرده است، اما در جنگ اخير و در برخي گزارشهايش ظاهراً با سوگيري عليه حزبالله و متحد معنوياش، ايران، تلويحاً ايران را به عنوان پدرخوانده حزبالله، عامل آتشافروزي در منطقه دانسته است. البته نبايد از نظر دور داشت كه بي بي سي در برخي از جنبهها از جمله گزارش تلفات و خسارات نبرد، سريع و همه جانبه عمل كرده است.
در اين مقاله، مقالات و گزارشهايي برگزيده از بي بي سي، مورد بررسي قرار ميگيرد كه تقريباً مقارن با زمان جنگ تحرير شده باشد. روش كار، توصيفي ـ تحليلي است و سعي شده است به مقالات در بستر سياستهاي منطقهاي و جهاني نگريسته شود.
رويكرد بي بي سي به حزبالله لبنان در جنگ ٣٤ روزه حزب الله و اسرائيل: سوگيري يا بيطرفي
لبنان، ميدان زورآزمايي و جنگ رسانهاي
خاورميانه از ديرباز، منطقه مناقشه بين دولتها و قوميتهاي مختلف بوده و پس از صدور اعلاميه بالفور، پايههاي پيدايش بازيگر جديد و دردسرسازي به نام اسرائيل در آن شكل گرفت. اين كشور در سال ١٩٤٨ پس از عقبنشيني نيروهاي بريتانيايي، رسماً اعلام استقلال كرد و تاكنون وارد درگيريهاي زيادي با همسايگان عرب خود شده است؛ از جمله آنها، منازعات ١٩٤٨، ١٩٥٦، ١٩٦٧، ١٩٨٢ را ميتوان نام برد.
ريشههاي بحران در لبنان به سالها قبل از ظهور حزبالله باز ميگردد. در لبنان، پس از ١٩٧٥، سازمان آزادي بخش فلسطين، پايگاههاي خود را در جنوب لبنان، مستقر كرد و حملات آنها به اسرائيل، موجب واكنش تلافيجويانه اسرائيل شد و در نتيجه، آزادترين كشور جهان عرب، غرق در خونريزي گرديد[٢٣].
جنگ داخلي در سال ١٩٧٥ آغاز شد. درگيري اصلي ميان فلسطينيها و متحدين شيعه چپ گراي آنها از يك سو و مسيحيان ماروني از طرف ديگر بود و جرقه آن نيز به سبب حمله فالانژيستهاي لبنان به اتوبوس حامل فلسطينيها در عين الرمانه و قتل تعدادي از آنها زده شد[٢٤]. اين امر، آغاز يك سري دخالتهاي خارجي و درگيريهاي مداوم چندين ساله در اين كشور بود و طي آن، اسرائيل نيز چندين بار در اين امر دخالت كرد. آخرين موج عظيم آن هم، اشغال لبنان در سال ١٩٨٢ و سپس عقبنشيني از اين منطقه و كنترل نوار مرزي باريك در جنوب لبنان تا سال ٢٠٠٠ بود.
پس از تهاجم ١٩٨٢ بود كه حزبالله براي مقاومت در برابر نيروهاي اشغالگر در لبنان پديد آمد. اين گروه شيعه از همان آغاز با قدرت، عمل كرد و هيچگاه اشغال جنوب لبنان را به رسمت نشناخت تا سال ٢٠٠٠ كه اسرائيل را مجبور به عقبنشيني از مناطق اشغالي كرد.
در سپتامبر ٢٠٠٤، قطعنامه ١٥٥٩ به وسيله امريكا و فرانسه، در شوراي امنيت تصويب شد كه طي آن، خواستار خلع سلاح حزبالله هم شده بودند؛ در حالي كه اكنون حزبالله تبديل به قدرت عظيمي با نمايندگاني در پارلمان و كابينه بود. قتل رفيق حريري نيز در اين ميان در ١٤ فوريه ٢٠٠٥، دستاويز ديگري (پيش از شروع جنگ) براي اصرار بر اجراي قطعنامه ١٥٥٩ و تشديد اختلافات سياسي در لبنان شد. حتي پيش از شروع جنگ، كاملاً مشخص بود كه هدف اين اقدامات، فشار بر ايران است؛ به طوري كه ”لوموند ديپلماتيك“ در جايي اشاره كرده بود: ”... در اوضاع و احوال كنوني منطقه، اولويت نخست ايالات متحده، بستن راه نفوذ ايرانيان است تا بر آسيبپذيري حكومت اين كشور در برابر فشارهاي بينالمللي بيافزايند تا وي را وادار به دست كشيدن از برنامه هستهاي خود سازند و يا دست كم، در صورت حمله به تأسيسات هستهاي، توانايي مقابله به مثلش را محدود كنند. سد كردن راه نفوذ ايرانيان، مستلزم ناگزير ساختن سوريه، يعني آخرين دولت همپيمان ايران در خاورميانه به قطع اين همپيماني و خلع سلاح حزبالله است[٢٥].
سياست حذف گروههاي اسلامي و از جمله، حزبالله به وضوح در اين اقدامات، مشهود است. اين سياست از لوازم اجراي طرح خاورميانه بزرگ توسط امريكا و پياده كردن دموكراسيهاي محلي مورد نظر امريكا در منطقه (كه در عين حال حامي غرب هم هستند) ميباشد.
جنگ اخير بين جنبش حزبالله و دولت اسرائيل، در شرايطي آغاز شد كه موج فزاينده بيثباتي، منطقه خاورميانه را در برگرفته بود. بحران عراق، همچنان از همة طرفين درگير، قرباني ميگرفت و هيچ راه حل عاجلي در افق به چشم نميخورد. اين مسئله، موجي از اتهامهاي متقابل ميان بازيگران در عرصه عراق را متوجه هم ميساخت و اثرات منطقهاي بحران را عميقتر ميكرد. طرح خاورميانه بزرگ آمريكا، البته در مورد رژيمهاي وابسته به ايالات متحده، مانند پادشاهي سعودي كه طي آن نيمي از اعضاي شوراهاي شهر (نيم ديگر را پادشاه تعيين ميكند) منحصراً با رأي اتباع سعودي، بدون حضور زنان برگزيده ميشوند، خشنود بود. اصلاحات وعده داده شده از سوي رئيس جمهور مصر به هيچ وجه، تضميني براي برقراري واقعي دموكراسي نبود و به گونهاي تنظيم شده بود كه هر كانديدايي را كه به تأييد شخص رئيس جمهوري نرسيده باشد، از دور خارج ميكرد[٢٦].
بر خلاف انتظار ايالات متحده، احساسات ضدامريكايي و غربي، شديدتر از هميشه بود. در فلسطين هم، اوضاع بر سر ربوده شدن يك سرباز اسرائيلي توسط گروه حماس، به شدت، ناآرام شده و بحثهاي داغي نيز در محافل ديپلماتيك در مورد مسئله هستهاي ايران در جريان بود. به همه اينها ميتوان موج جديد عمليات انتحاري و مقاومت طالبان در افغانستان را اضافه كرد. در چنين شرايطي بود كه جرقه كوچكي، مجازاتي براي جنگي گسترده عليه حزبالله شد. در اين بين، ظاهراً دولتهاي غربي (مخصوصاً ايالات متحده و بريتانيا) موقعيتي استثنايي را به دست آورند تا كارزار تبليغاتي گستردهاي عليه ايران و سوريه (مخصوصاً ايران) يعني متحدان ديپلماتيك حزبالله در منطقه به راه اندازند. متأسفانه كشورهاي عرب حامي امريكا در منطقه هم به دليل ترس از شكلگيري «هلال شيعي» در منطقه و قدرتمند شدن شيعيان، ظاهراً با نظر مثبتي به اين امر مينگريستند. در واقع، ناكاميهاي غرب و حاميان منطقهاي آنان بدين وسيله، به سوي ايران فرافكني شد.
درك واقعيت سياسي متحد بزرگ و نزديك امريكا، يعني بريتانيا، احتياج به نبوغ زيادي ندارد. البته رسانه مورد مطالعه، يعني بي بي سي ثابت كرده است كه هميشه هم چشم و گوش بسته از مواضع دولت حمايت نميكند (با اين كه كاملاً به مالياتي كه دولت، وضع كرده و منافعش، مستقيماً مورد استفاده بي بي سي است، وابسته ميباشد). مثال بارز آن، رسوايي بزرگي بود كه بر سر افشاي جعلي بودن گزارش دولت، مبني بر توانايي آمادگي حملة عراق (صدام حسين) با استفاده از سلاحهاي متعارف، ظرف ٤٥ دقيقه توسط بي بي سي رخ داد. اما به نظر ميرسد در مورد جنگ اخير حزبالله و اسرائيل، عليرغم وجود نشانههايي در مورد گزارش همه جانبه و عيني جنگ، گزارشها و تفسيرهايي هم از طرف بي بي سي منتشر شده كه هدف از آنها معرفي ايران، به عنوان حامي تسليحاتي حزبالله و القاي نقش آتش افروزي ايران در منطقه بوده است. بدين ترتيب، بين حرف و عمل بي بي سي، شکاف به وجود مي آيد؛ چرا که هميشه، سياست رسمي عنوان شده از طرف آن،،مبتني بر بي طرفي و گزارش اخبار، بدون هرگونه سوگيري بوده است.
موضع بي بي سي در قبال حزبالله و ايران را ميتوان در ٤ محور، مورد بررسي قرار دارد: ١. موجوديت حزبالله به عنوان عامل خارجي و دست نشانده ايران؛ ٢. معرفي حزبالله به عنوان مسبب جنگ، و نقش ايران در اين مورد؛ ٣. نقش ايران در طي درگيري و ٤. نتيجه جنگ.
موجوديت حزبالله بعنوان عامل خارجي و دست نشانده ايران
بي بي سي در خلال گزارشهايش درباره جنگ (١٢ جولاي تا ١٤ آگوست ٢٠٠٦) حزب الله و اسرائيل به مسئله چگونگي تشكيل گروه حزبالله پرداخته و نقش ايران را نيز از نظر دور نداشته است. بيشك، حمايت معنوي جمهوري اسلامي ايران از گروه حزبالله غير قابل انكار است؛ اما حمايت تسليحاتي ايران از حزبالله همواره از جانب اين كشور، رد شده است. با اين وجود، بي بي سي بدون ذكر منبعي خاص بارها ايران را به اين امر متهم كرده است[٢٧]. ذکر نکردن تکذيب ايران، مخاطب را به سمت پذيرش گفتمان ايدئولوژيک حاکم که حمايت تسليحاتي ايران از حزبالله است، سوق ميدهد؛ چرا که اين فکر از خيلي وقت پيش در افکار مردم رسوخ کرده و همان طور که فرکلاف معتقد است، (مانند ايدئولوژي) براي مردم، طبيعي شده است. براي همين است که رسانه، ديگر حتي نيازي به انعکاس موضع ايران نمي بيند. چرا که اين موضوع، "بديهي" است.
با توجه به حمايت گسترده مردمي از حزبالله لبنان، و پيروزيهاي چشمگير انتخاباتي اين گروه، شايد يكي از بهترين شيوههاي وابسته معرفي كردن حزبالله، ادعاي شكلگيري و مسلح شدن اين گروه، توسط دولت ايران باشد. اين باور، مخصوصاً در خلال جنگ، به نحو مؤثري ميتواند پدر خواندگي ايران را براي حزبالله تداعي كند.
بي بي سي در گزارش ويژهاي در بحبوحه جنگ (جولاي ١٨) به معرفي توان موشكي حزبالله پرداخت، اما عملاً محتواي گزارش به معرفي چند موشك ايراني برد كوتاه و متوسط منحصر شد. در اين گزارش، از قول" كارشناسان" نقل شده كه موشكهاي رعد I حزبالله، همان موشكهاي شاهينI ايرانند. همچنين بدون توضيح بيشتري، موشكهاي فجر ٣ و فجر ٥ و زلزال را نيز موشكهاي ايراني در اختيار حزبالله ميداند.[ لازم به ذكر است كه bbc با بيدقتي در اين مقاله rocket و missile را بجاي هم بكار ميبرد در صورتي كه rocket برخلاف موشك داراي هيچگونه سيستم هدايت دروني و بيروني نميباشد] البته مخاطب، هيچگاه نمي فهمد "کارشناسان"چه کساني هستند و اين شائبه به وجود ميآيد که در واقع، اين شکل، کاملاً رسانه اي بيان فاکتها،در واقع، در خدمت مفصل بندي و گفتمان خاصي قرار دارد که در نهايت، منجر به محکوميت ايران به علت حمايت از يک گروه جنگ طلب و بي رحم مي شود(در ادامه بيشتر به اين مطلب پرداخته مي شود).[٢٨].
لازم به ذكر است كه موشك زلزال (طبق طرحي كه بي بي سي ترسيم كرده است) ميتواند حتي تلآويو را هدف قرار دهد (عملي كه هيچ گاه اتفاق نيافتاد). بي بي سي، حتي از يك مورد منبع رسمي و مشخص در مورد اين ادعاها ياد نميكند. به علاوه، نه در اين جا و نه در هيچ مقاله (مورد بررسي) ديگري به اين امر اشاره نميكند كه ايران، همواره اين ادعاها را تكذيب كرده است. در عوض، اين مسئله كه موشكهاي حزبالله هدايت شونده نيستند، بارها مورد توجه بي بي سي بوده است و در گزارش ياد شده نيز بر آن تاكيد شده است. بي بي سي، هدف حزبالله را در عين حال، مناطق شهري معرفي ميكند. در اين بين، شايد اولين نتيجهاي كه به ذهن ميرسد، كشتار هر چه بيشتر شهروندان اسرائيلي از طريق حملات با موشكهايي است كه بيهدف به سوي مناطق شهري، شليك ميشود.
بي بي سي به اين امر اكتفا نكرده و روز بعد، عملاً در مقالهاي مينويسد: "تاكتيك حزبالله، ايجاد حداكثر تلفات غير نظامي است[٢٩]...."
گفتني است كه ظاهراً تمام اين اعمال (طبق محتواي مطالب بي بي سي) با موشكها و پول ايران، ميسر ميشود. ايراني كه مدتي است به سبب سخنان مخصوصاً رئيس جمهور احمدي نژاد، متهم به در خواست براي محو كامل اسرائيل ميشود. در مقابل، بي بي سي هدف اسرائيل را نه حداكثر تلفات در ميان شهروندان لبناني، بلكه زمينگير كردن حزبالله ميداند كه طي آن به غير نظاميان، آسيب زيادي رسيده است.[٣٠].
با اين وجود، بي بي سي توضيح نميدهد كه چطور، شليك ٣٦٩٩ راكت (به قصد كشتن شهروندان) فقط ٤٣ شهروند اسرائيلي را در طول جنگ (طبق گزارشات پليس اسرائيل) كشته است و در عوض، حملات غير عمدي اسرائيليها باعث مرگ ١١٠٩ غير نظامي لبناني شده است[٣١].
بدبيني نسبت به حزبالله در مورد بيتوجهي به جان شهروندان (حتي لبناني) بيگناه حتي در سخنان مقاماتي كه قاعدتاً بايد بيطرف باشند، ديده ميشود؛ كما اين كه بي بي سي، سخنان «Jan Egeland»، هماهنگ كنندة كمكهاي اضطراري سازمان ملل را نقل كرده كه حزبالله را متهم به تلاش براي مخفي شدن ميان غير نظاميان (و بنابراين تبديل غير نظاميان به اهداف نظامي) كرده و اظهار ميكند گمان نميكند كه حزبالله، واقعا اهميتي به رنجي كه متوجه مردم لبنان است، بدهد و البته باز هم تكذيبي از جانب حزبالله ديده نميشود[٣٢].
در هر صورت، ادعاي حمايت تسليحاتي ايران از گروههاي مختلف، كما بيش، هميشه در مورد جمهوري اسلامي ايران، تكرار شده و ميشود. براي مثال، در گزارشي در سال ٢٠٠٢، بي بي سي اين ادعا را مطرح كرد (باز هم بدون ذكر منبعي خاص) كه حزبالله لبنان، اصولاً توسط ٢٠٠٠ نفر از نيروهاي ايراني در دره بقاع پايهگذاري شد[٣٣].
در عين حال، علاوه بر لبنان، در عراق هم كارزار تبليغاتي عظيمي، عليه ايران از طرف خصوصاً آمريكا و بريتانيا به راه افتاده بود كه ايران را تأمين كننده اسلحه و بمبهاي به كار رفته در عراق، بر ضد نيروهاي اشغالگر معرفي ميكرد[٣٤]. حجم عظيم اطلاعات (هر چند تأييد نشده) مي تواند تفکر حامي تروريسم بودن ايران را "طبيعي" کند. به علاوه خود مفهوم تروريسم نيز کاملاً تعريف مشخصي ندارد و به کرات در موارد متفاوت و گاهي متضاد استفاده مي شود. اين گونه تبليغات ميتواند به جو بياعتمادي در منطقه، دامن زده و در نهايت، باعث نفاق روز افزون ميان نيروهاي شيعه و سني و انزواي ايران در منطقه گردد. البته اين اتهامات بايد در دايره بزرگتري از جوسازيها پيرامون مسائل لبنان، فلسطين، عراق، برنامه هستهاي ايران و ساير اتهامات ديگر عليه ايران، مورد بررسي واقع شود كه در نهايت، هدف افزايش هر چه بيشتر فشار بر ايران را دنبال ميكند.
معرفي حزبالله بعنوان مسبب جنگ و نقش ايران در اين مورد
در مورد علت و چگونگي آغاز جنگ نيز، بي بي سي، فقط به بخشي از جنبههاي موضوع پرداخته و در گزارشها و تحليلهايش، بنظر ميرسد به قسمتهايي بيش از حد، توجه نشان داده و تعادل را رعايت نكرده است.
براي مثال، بي بي سي، بارها علت شروع جنگ را (اغلب، به صورت كوتاه) به گروگان گرفتن دو سرباز اسرائيلي توسط حزبالله ميداند، اما هيچ گاه به درخواستهاي مكرر و بيپاسخ حزبالله پيش از آن براي حل مسئله زندانيان لبناني در بند اسرائيل اشاره نميكند[٣٥]. حتي در يك مورد، خبرنگار بي بي سي، تقاضاي تعويض زندانيان را منبع برقراري راهحل ديپلماتيك ميداند[٣٦].
بي بي سي، همچنين موضع اسرائيل را به عنوان علت شروع جنگ، مورد توجه قرار داده است كه اين امر را اساساً كوشش براي انحراف توجه به جامعه بينالمللي، راجع به برنامه هستهاي ايران در آستانه اجلاس جي-٨ ميدانست و در موردي مستقيماً آن را يكي از سناريوهاي احتمالي معرفي ميكند[٣٧].
در هر صورت، اقداماتي نظير درج نظر يك «شهروند لبناني» مبني بر اين كه : «حزبالله، سوريه و ايران، كشور ما را به عنوان صحنه جنگ، عليه اسرائيل به كار ميبرند»، آن هم درست همراه با خبرهايي حاكي از خسارات و تلفات سنگين وارد آمده بر لبنان، بيطرفي بي بي سي را در مورد علت وقوع جنگ، تداعي نميكند.[٣٨].
در مجموع، کفه ترازوي جنگ افروزي به ضرر حزبالله در گزارشهاي بي بي سي، سنگين است و طبعاً انگشت اتهام در مرحله اول، به سوي ايران (و همچنين سوريه) نشانه ميرود كه بنا به گزارشهاي متعدد، بي بي سي، تهيه كننده جنگ افزار و حاميان مالي اين گروه است.
اصولاً شناسايي ايران، به عنوان محرك جنگ ميتواند در جهت بدبين كردن كشورهاي عرب منطقه، نسبت به توسعه طلبي ايران از طريق بازي كردن كارت حزبالله كمك كند و در نهايت، در جهت هر چه بيشتر، تحت فشار گذاشتن ايران، موثر باشد.
نقش ايران در طول درگيري
با طولاني شدن درگيري و افزايش تلفات غيرنظاميان، عليرغم اين كه در ابتدا حتي كشورهاي عربي منطقه، اقدام حزبالله را ”غيرمسئولانه و غيرقابل قبول "خوانده بودند، تقاضاي آتشبس فوري هرچه بيشتر مطرح ميشد. در اين مدت، حزبالله به سرعت، ميان مردم (عمدتاً سني) كشورهاي عربي منطقه، محبوبيت كسب كرده بود و مواضع شيخ حسن نصرا... (رهبر حزبالله) مبني بر اين كه ”ما اكنون به خاطر تمام ملتها (مسلمان) ميجنگيم"، اختلاف شيعه و سني را در حمايت از حزبالله كمرنگ كرده بود[٣٩]. حتي در بريتانيا كه متهم بود با امريكا و اسرائيل براي حمله به لبنان، همدستي كرده است، توني بلر پذيرفت كه حمايتش از جرج بوش در مورد اسرائيل ]كه مخالف آتش بس فوري بود [ كابينهاش را دچار دودستگي كرده است[٤٠].
به نظر ميرسد بي بي سي، تنها به انعكاس تقاضاي آتشبس برخي دولتها اشاره كرده، و به طور مشخص، نامي از ايران به ميان نياورده است. براي مثال در مقالهاي در ٢٨ جولاي راگر هاردي تحليل گر بي بي سي ضمن اينكه به مخالفت اوليه دولتهاي عربي (حامي آمريكا) با حزبا... برخلاف نظر شهروندان اين كشورها اشاره ميكند، از تقاضاي آتش بس توسط اعراب ياد ميكند. براي نمونه از “ايران” در اين مقاله ٤ بار استفاده شده كه حتي يك مورد نيز به درخواست مشابه (آتشبس) از سوي ايران مربوط نبوده، بلكه به ترتيب به پشتيباني ايران از حزبالله ترس اعراب از افزايش نفوذ ايران و حزبالله، باور اعراب به بر هم خوردن تعادل منطقه به نفع ايران و تصور آنها نسبت به اين كه ايران و حزبالله قصد دارند از جنبش فلسطين به نفع خودشان استفاده كنند، اشاره داشت[٤١]. چرا از ايران در مورد آتش بس، اسمي نيامده؟طبيعي است.نبايد هم ميآمد؛ چون براي رسوب گزاره جنگ طلبي ايران، گفتمان بايد از نظم منطقي خاصي پيروي کند و نمي تواند بسيار سيال عمل کند. علاوه بر مورد ياد شده، در هيچ مورد ديگري نيز به درخواست ايران براي ترك مخاصمه فوري، همنوا با جامعه جهاني اشاره نشده است.
بي بي سي، همچنين به طرز معنيداري از انعكاس نظرات برخي مقامات ارشد سياسي بريتانيا كه مخالف آتش بس فوري بودند، اجتناب كرده و تنها از ايالات متحده و اسرائيل در اين زمينه نام ميبرد[٤٢]. بدين ترتيب، شايد به نحوي با گزارش قسمتهايي از اخبار به نوعي در صدد کم کردن فشار از بريتانيا بوده است. به هر حال، بايد توجه داشت که زبان گفتمان نميتواند در بسياري از مواقع، به طور صريح به جانبداري بپردازد و اصولاً موضعي اساسي اتخاذ کند.
اين در حالي است كه همزمان، دولت بريتانيا در داخل، با انتقادات زيادي مواجه شده بود و حتي توني بلر مجبور بود تقاضاهاي اسقف اعظم كانتر بري و اعضاي حزب كارگر در پارلمان را نيز براي آتشبس فوري، رد كند. موضع دولت، روشن بود: ”بريتانيا از اسرائيل نخواهند خواست كه حملاتش را عليه مواضع حزبالله متوقف كند؛ بدون آن كه گروه شبه نظامي، حملات راكتي خود را متوقف كند و دو سرباز اسير را اسرائيل آزاد كند“[٤٣]. در واقع، وقتي نهايتاً طرح صلح پيشنهادي امريكا و فرانسه، آماده ارائه شد (طرحي كه مورد حمايت بريتانيا هم بود) به نظر ميرسيد اسرائيل، هزينه چنداني براي آن نخواهد پرداخت. به طوري كه رابرت فيسک، در اين ديپندنت گفت سياست امريكا بوسيله اسرائيل اداره ميشود. براي نمونه، هيچ اشارهاي به پاسخ نامتناسب نظامي اسرائيل عليه حزبالله در آن نشده بود[٤٤].
در نهايت، شيوه ياد شده انتشار اخبار در قبال ايران، همراه با انبوه اشارات مربوط به حمايت همه جانبه ايران از حزبا... ممكن است شائبه تحريك حزبالله به ادامه جنگ را به ذهن متبادر كند.
نتيجه جنگ
عليرغم اين كه ظاهراً اسرائيل به قصد نابودي توان حزبالله، وارد درگيري شده بود، اما در عمل نتوانست به راكتپرانيهاي آن پايان دهد و تا پايان جنگ، بيش از ٣٦٠٠ راكت به اين كشور شليك شد. اسرائيل، حتي دو سرباز اسيرش را نيز هنوز نتوانسته بود آزاد كند و اين در حالي بود كه به نظر ميرسيد گروه، همچنان از توان مالي خوبي نيز برخوردار است و حتي به گستردگي به خسارتديدگان جنگ كمك مالي ميكند[٤٥].
با وجود اين كه بي بي سي در گزارشهايي، پذيرش شكست از سوي اسرائيليها را منعكس كرد، اما اين امر، پس از گذشت چند روز از پايان جنگ و بعد از اعتراف خود اسرائيليها به اين امر اتفاق افتاد[٤٦].
به طور مثال اين رسانه در فرداي پايان جنگ، ترجيح داد از اظهارنظر قطعي خودداري كرده و موضوع را به آينده، موكول كند. در واقع، شرايط موجود را به منزله شكست اسرائيل تلقي نميكرد و تنها در صورتي كه حزبالله ”دست به جنگ طولاني و نامنظم چريكي“ ميزد اسرائيليها را بازنده ميدانست[٤٧].
اعلام صريح پيروزي حزبالله در اين شرايط، شايد ميتوانست به موقعيت برتر جديد حزبالله كه در پي جنگ، حاصل شده بود، مهر تأييد بزند و متعاقب آن، موقعيت متحد نزديك آن، ايران، در منطقه، بهبود يابد؛ همان طور كه خود بي بي سي هم اشاره كرده بود، دولتهاي عربي از طرف مردم كشورهايشان به ضعف در برابر اسرائيل، متهم ميشدند و نفوذ يك گروه شيعي، حتي ميان شهروندان كشورهاي سني كه اكنون، اختلافات فرقهاي آنان در مقابل هواداريشان از حزبالله، كمرنگ شده بود، باعث نگراني دولتهاي عرب عمدتاً حامي امريكا در منطقه بود[٤٨].
نتيجهگيري
در اين نوشتار، به طور مختصر، برخي از مواردي بررسي شد كه در آن، ظاهراً برخي مطالب بي بي سي، عليه ايران و حزبالله سوگيري داشته است و در واقع، ميان حرف و عمل اين رسانه، در مورد گزارش عادلانه و بدون هرگونه غرض، شکافي مشهود ديده مي شود. در نهايت، بايد توجه داشت كه اين برخورد بي بي سي و برخي از رسانههاي غربي با مسئله، بايد در بستر بحرانهاي موجود، فهميده و بررسي شود و قطعهاي از پازلي است كه در نهايت، اهرم فشار بر ايران را در منطقه تكميل ميكند.
پينوشتها
* استاديار گروه زبان انگليسي دانشگاه باقرالعلوم عليه السلام
** دانشجوي كارشناسي ارشد ارتباطات دانشگاه تهران
*** دانشجوي كارشناسي ارشد ارتباطات دانشگاه تهران